آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

روز جهانی کودک مبارک

❀❀❀آتنای گلم، دختر مهربون و دوست داشتنی من روز جهانی کودک بر تو و همه دوستای کوشولوت مبارک❀❀❀     روز 16 مهر برابر با 8 اکتبر روز جهانی کودک نام دارد. در کشور های مختلف روز کودک متفاوت است،اما روزجهانی کودک را خود بچه‌ها به وجود آورده‌اند. در سال 1986 در چنین روزی 2 تن ازدانش‌آموزان 9 ساله مدرسه آتاتوری در نیویورک با نگارش نامه‌ای از همه بچه‌های دنیا خواستند که با هم روزی را به صلح اختصاص دهند. گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، دلم شروع می کند به تپیدن.دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بُهت زده، می دَوَم تا از لای انگشتان کودکان،‌خداوند را برگیرم... ...
17 مهر 1392

مداد شمعی،خمیر بازی،تخته وایت بورد

سلام دخترک زمستونی من، از امروز ساعت های کاری تغییر کرده و شده ( 7:30 تا 15:15 ) . یعنی نیم ساعت زودتر سرکار باشم و یکساعت و نیم دیرتر تعطیل میشم. وااای میدونم اینجوری هم واسه تو سخت میشه هم واسه من. ولی فعلاً که کاریش نمیشه کرد . از یک هفته پیش همش دارم به این موضوع فکر میکنم که چی کار باید بکنم، بابا مهدی از منم ناراحت ترِ. همش میگه آتنا برای ما از همه چی مهمترِ،ما باید فقط به فکر آرامش و سلامتی اون باشیم ، من کاملاً باهاش موافقم ولی تا میام یه تصمیم قطعی بگیرم، هزار تا فکر جورواجور به سرم هجوم میاره . امیدوارم توی این شرایط هم مثل همیشه دخمل من سازگار باشه و مامانی رو درک کنه. بگذریم ... بابایی چند روز پیش برات یه میز کوچولو...
1 مهر 1392

یک × دو× سه ... زنگ مدرسه

  آتنا جان، عزیز دل مامان و بابا فردا روز اول مهرِ، و مدرسه ها باز میشن. وقتی نمایشگاههای لوازم التحریر رو این روزا میبینم که بچه ها با چه ذوق و شوقی خرید میکنن، فکرمیکنم که یه روزی هم نوبت مدرسه رفتن خانوم کوچولوی ما میرسه و اونوقته که دخترک منم آماده رفتن به مدرسه میشه. مداد سیاه ، مداد قرمز، پاک کن و تراش، دفترهای خوشگل عروسکی، کیف مدرسه    یه عروسک کلاس اولی بین اون همه دختر کوچولوی دیگه که همشون فرشته های آسمونی هستن میشینه و درس میخونه و بازی میکنه و صدای خنده ها و شیطونیاش حیاط مدرسه رو پر میکنه.     وای خدای من چقدر دلم میخواد تمام لحظه ها و دقیقه ها رو ضبط کنم وقتی به اون روزا ف...
31 شهريور 1392

دلم گرفته ....

سلام آتنا خوشگل خودم، نفس مامان و بابا باورم نمیشه که بزرگ شدنت اینقدر سریع باشه و من متاسفانه نمیتونم شاهد لحظه لحظه رشد تو باشم، آخه مامانی من سرکار میرم و معمولاً تا 2-3 ظهر پیشت نیستم. این موضوع خیلی ناراحتم میکنه و همیشه بابتش غصه میخورم و میدونم که تو هم از اینکه من رو تو دنیای قشنگ کودکی خودت گاهی نمی بینی غمگین میشی. البته بازهم هزاران هزار بار خدا رو شکر میکنم که کار خوبی دارم و دوست دارم بتونم توی کار و درسم پیشرفت کنم که باعث افتخار خانوادم و بخصوص دخترم باشم. ولی مامانی دوست دارم دختر عاقلی باشی و وقتی بزرگتر شدی درک کنی که همیشه همه چیز اونجوری که ما میخوایم نیست. بعضی روزها که میخوام بیام سر کار اگه صبح ببینی ...
22 شهريور 1392

جهان کوچک من از تو لبریز است

کودکانه ات را دوست دارم  ...   خداوند در دستان کوچک تو لطافت گلبرگ های بهشت را برایم به ارمغان فرستاده است ...  و  در چشمانت زیبایی چشمه های روان را جاری ساخته است ...  و در خواب آرامت آرامش آسمان آبی را نقاشی کرده است ...  و در بازی هایت نشاط دشت های پر گل را بازی داده است ... کلمات نیمه کاره ات که حکایت از تلاشت برای تبادل احساسات ابریشمی ات دارند ... گریه ها و خنده هایت را می پرستم که از کوچکترین ها شاد و از کوچکترین ها غمگین می شوی ... کاش همیشه احساساتم مثل تو بی غبار می ماند ... وقتی با قدم های کوتاه و تند مرا دنبال میکنی و با دستان ظریفت همه هستی ام را در آغوش م...
24 مرداد 1392